تبلیغات اینترنتیclose
پیچک ( غلامرضا طریقی )
شعر و ادب پارسی
نوشته شده در تاريخ يکشنبه 16 مهر 1391 توسط سید مجتبی محمدی |

مثنوی قند قلندر

 

ای قسمت من از قسم والقلم و نون !

دوشيزه ديوانه من! جوجه مجنون !

 

ای هرم نگاهت سبب گرمی بندر  !

شيرين پريشان من ای قند قلندر !

 

ای آخرت و حال من ای آخر اول !

سيب ازلی پيش تنت ميوه تنبل !

 

ای يک شبه ديوانه شدن از برکاتت !

ديوان غزل حاصل حمد حرکاتت !

 

زنجير شما بر من بی دين همه نعمت !

« زن_ جيره» ! دلخواه من از اين همه نعمت !

 

ای خاتمه برتری کوه بر انسان !

پايان خوش سلطه اندوه بر انسان !

 

ای مهر تو چون مادر و قهر تو چو کودک !

تا بوده نديده است کسی مثل تو کودک !

 

ای ماهی قرمز تو کی از آب پريدی ؟
رويای مرا ديدی و از خواب پريدی ! ؟

 

بادی ! ؟ که از اين راه پر از خاک گذشتی ؟

يا آب ؟ که از اين همه گل پاک گذشتی ؟

 

چون خنده ای آهسته به لبهام نشستی !

بی داشتن دانه در اين دام نشستی !

 


زنجير مرا از کف تقدير گرفتی

مستی به من آموخته تخدير ، گرفتی !

 

ديدم که نگاهت غم در اين نشاط است !

گيسوی تو مجموعه ی پلهای صراط است !

 

تا دست به دستت زدم از برق پريدم

خورشيد تو را ديدم و تا شرق پريدم !

 

ديدم عرق شرم دو تا سيب رسانده !

آتش به گلستان تو اسيب رسانده !

 

آنگونه که آدم هوسش را ز زن آموخت

چشم تو به من شيوه شيطان شدن آموخت !

 

«شمسم» شدی و «مولويم» کردی و رفتی !

با چند غزل «منزوی» ام کردی و رفتی !

 

چشمان تو درويش شد و شور به من داد

در پنجه ام آتش زد و تنبور به من داد !

 

ناگاه به هم ريخت فعول و فعلاتم !

من مشتعلٌ مشتعلٌ مشتعلاتم !

 

سوگند به خالت که نه « هندی» نه «عراقی» است

مستی سيهم چشم سياه تو چو ساقی است !

 

هيچ آيينه در حسن تو تاثير ندارد

يک بيت نيازی به دو تفسير ندارد !

 

 

 


اين بار من از راه پر از خاک گذشتم

چون چشمه ای از اين همه گل پاک گذشتم !

 

پا پرسه زد و ساقه ی باريکترم کرد !

هر سو که دويدم به تو نزديکترم کرد !

 

ای کعبه قايم شده ! پنهان شده « ماه» ها !

در جستجويت گيج شده «قبله نما» ها !

 

آموخته بود عشق به من گم نشدن را

آلوده حرف کف مردم نشدن را !

 

با هديه ناچيز به پای تو رسيدم

از «سر» که گذشتم به «سرا» ی تو رسيدم !

 

مخمور نو آموخته را مست خودت کن

انگشتر خود ساخته را دست خودت کن !

 

ياری کن از اين خاک به پرواز در آيم

چون چلچله ای پاک به پرواز درآيم !

 

چون چلچله بر روی چنارت بنشينم !

با «اشهد ان» «دل» به منارت بنشينم !

 

با هلهله احرام ببندم به «صفا» يت

بشتاب به معشوق بخوانم به هوايت !

 

در حال دويدن به طواف تو بميرم

سيمرغ شوم در دل قاف تو بميرم !


 

 غلامرضا طریقی

http://ghazal-tarighi.blogfa.com/86051.aspx

برچسب ها : ,

موضوع : طریقی 5, | بازديد : 1317

نوشته شده در تاريخ يکشنبه 16 مهر 1391 توسط سید مجتبی محمدی |

می خواستم نشد

 

می خواستم کنار تو باشم ولی نشد

پيکی به افتخار تو باشم ولی نشد

 

می خواستم به حکم دل خود ورق ورق

بازنده قمار تو باشم ولی نشد

 

می خواستم به واسطه اشکهای خويش

يک چشمه از بهار تو باشم ولی نشد

 

حاضر شدم به شکل دو دستت در آيم و

عمری در اختيار تو باشم ولی نشد

 

وقتی که خسته می شوم از شهر بی حدود

زندانی حصار تو باشم ولی نشد

 

باران مهر باشی و من چون کوير لوت

عمری در انتظار تو باشم ولی نشد

 

بعد از هزار و يک «نشد» از ياس خواستم

خيام روزگار تو باشم ولی نشد

 

غلامرضا طریقی

http://ghazal-tarighi.blogfa.com/86051.aspx

برچسب ها : ,

موضوع : طریقی 5, | بازديد : 479

نوشته شده در تاريخ يکشنبه 16 مهر 1391 توسط سید مجتبی محمدی |

گل ميوه دهنده

 

 جا می خورد از تردی ساق تو پرنده!

ايمان منی سست وظريف و شکننده !

 

هم , چون کف امواج «خزر» چشم گريزی

هم , مثل شکوه«سبلان» خيره کننده !

 

می خواست مرا مرگ دهد آنکه نهاده ست

بر خوان لبان تو , مربای کشنده !

 

چون رشته ی ابريشم قاليچه ی شرقی ست

بر پوست شفاف تو رگ های خزنده !

 

غير از تو که يک شاخه ی گل بين دو سيبی

چشم چه کسی ديده گل ميوه دهنده !؟

 

لب های تو اندوخته ی آب حيات است

اسراف نکن اين همه در مصرف خنده !

 

ای قصه موعود هزار و يکمين شب

مشتاق تو هستند هزاران شنونده

 

افسوس که چون اشک , توان گذرم نيست

از گونه ی سرخ تو ـ پل گريه و خنده !

 

عشق تو قماری ست که بازنده ندارد

ای دست تو پيوسته پر از برگ برنده !!

 

 

 غلامرضا طریقی

http://ghazal-tarighi.blogfa.com/86044.aspx

برچسب ها : ,

موضوع : طریقی 5, | بازديد : 514

نوشته شده در تاريخ يکشنبه 16 مهر 1391 توسط سید مجتبی محمدی |

دیوانه بازی

 

 من که به تشخيص شما ، از هر نظر ديوانه ام

طبق خبرها آخرين ديوانه در ديوانه ام

 

 ديگر خبرهای شما يک جو نمی ارزد که من

هم در خبر ديوانه ام ، هم بی خبر ديوانه ام

 

ديوانه در ديوانه ام خوانديدو خوشحالم که من

بالاترين حد جنون در ذهن هر ديوانه ام

 

در اولين روز جنون محبوب خود را يافتم

او گفت نامم را مبر گفتم مگر ديوانه ام

 

در را به رويم بست و من در پشت اين در سالهاست

انگشت بر در ، دربدر ، خونين جگر ، ديوانه ام

 

از هر نظر ديوانه ام ديوانه در ديوانه ام

چون اينقدر ديوانه ام الگوی هر ديوانه ام

 

امروز خوشحالم که من مانند مردم نيستم

با آنچه هستم دلخوشم حتی اگر ديوانه ام

 

 

غلامرضا طریقی

http://ghazal-tarighi.blogfa.com/86044.aspx

برچسب ها : ,

موضوع : طریقی 4, | بازديد : 586

نوشته شده در تاريخ يکشنبه 16 مهر 1391 توسط سید مجتبی محمدی |

 آتش عشق

 

 

من آتش عشقم که جهان در اثرش سوخت

خورشيد ، شبی پيش من آمد ، جگرش سوخت

 

آدم به تب ديدنم افتاد و پس از آن

هر کس که به ديدار من آمد پدرش سوخت

 

آتشکده اهل بهشتم من و جزء اين

هر کس که نظر داشت به پای نظرش سوخت

 

شيطان عددی نيست که آتش بزند ..... هان

سودای مرا داشت به سر ، هر که سرش سوخت

 

ققنوس هم از جنس همين شب پرگان بود

ديوانه خورشيد که شد بال و پرش سوخت

 

تنها نه فقط خانه زهرا و علی  .... نه

هر خانه که با عشق در آميخت درش سوخت

 

شاعر خبر تازه ای از عشق شنيد و

تا خواست کلامی بنويسد خبرش سوخت 

 

 

 غلامرضا طریقی

http://ghazal-tarighi.blogfa.com/86044.aspx

برچسب ها : ,

موضوع : طریقی 4, | بازديد : 589

نوشته شده در تاريخ يکشنبه 16 مهر 1391 توسط سید مجتبی محمدی |

پیام کوتاه

 

 

گفتن اينکه دوست دارم اولين راه و آخرين راه است

ای فدای بلندی قدت عصر عصر پيام کوتاه است

 

عصر تنهايی عميق بشر بين صدها رفيق عصری که

با وجود هزارها همراه دوره ی انقراض همراه است

 

ما در اين عصر بره ای هستيم که اسير طلسم چوپانيم

بره ای که به محض آزادی اولين مقصدش چراگاه است

 

بره ای که هوا نمی خواهد هيچ چيز از خدا نمی خواهد

بره ای که نهايت هدفش گله از وضع نوبت کاه است !!

 

دوستت دارم اين همان رازی ست که جهان را نجات خواهد داد

دوستت دارم اين همان اسبی ست که سوارش هميشه در راه است !

 

ای چراغ هميشه روشن عشق باش تا صبح دولتم بدمد

تو , در اين عصر خوشتری زيرا ماه پيش ستاره ها ماه است !

 

 

 غلامرضا طریقی

برچسب ها : ,

موضوع : طریقی 4, | بازديد : 751

نوشته شده در تاريخ يکشنبه 16 مهر 1391 توسط سید مجتبی محمدی |

مداد کند

 

چیزی نیست به جزء همین مداد کند

برای تلاقی با اشیای تیز

چیزی نیست به جز همین گرد و غبار

واسه چال کردن تقویم روی میز

         **** 

وقتی که دریاها خشکونده شدن

نباید به رودخونه افاده کرد

وقتی که نداشته ها زیاد می شن

باید از داشته ها استفاده کرد

         **** 

منم و اتاق تنگی که در اون

همه دلتنگیام جا نمی شن !

آرزوها ی من  از لای درش

در می رن دوباره پیدا نمی شن !

****

        اما همخونه ای دارم که دلش

خونه ی حسرتای اضافمه

شونه های کوچیکش بالیشمه

گیسای سفید شده ش ملافمه !

****

    زندگی ! کسی که پابند تو نیست

با شنکجه ی تو آدم نمی شه !

مث خورشید پشت ابرم که باشم

چیزی ا زحرارتم کم نمی شه !

 

 غلامرضا طریقی

http://ghazal-tarighi.blogfa.com/86011.aspx

برچسب ها : ,

موضوع : طریقی 4, | بازديد : 534

نوشته شده در تاريخ يکشنبه 16 مهر 1391 توسط سید مجتبی محمدی |

اتل متل

 

مرا بخوان که حروفم پر از عسل بشود !

مرا بخواه که هر قطعه ام غزل بشود !

 

مرا بخوان که پس از این همه «الهه ی ناز»

دوباره ورد زبانم «اتل متل» بشود !

 

سیاه چشم ! فنا کن سپید را مگذار

که محتوایِ غزل نیز مبتذل بشود !

 

هزار وعده به من داده ای بگو چه کنم ؟

که دست ِ کم یکی از وعده ها عمل بشود ؟!

 

قسم به عشق ! به فتوای دل گناهی نیست

اگر به دست تو نامحرمی بغل بشود !

 

بیا و مسئله ها را ز راه دل حل کن

که در تمام جهان این سخن مثل بشود :

 

«اساس علم ریاضی به باد خواهد رفت

اگر که مسئله ها عاشقانه حل بشود !!»

 

 

غلامرضا طریقی

http://ghazal-tarighi.blogfa.com/86011.aspx

برچسب ها : ,

موضوع : طریقی 4, | بازديد : 572

نوشته شده در تاريخ يکشنبه 16 مهر 1391 توسط سید مجتبی محمدی |

آثار باستانی

 

ارامگاه پاکِ تاریخ قهرمانی ست

شهری که افتخارش آثار باستانی ست !

 

در ذهن مردمی که دربند خانه هستند

هر هفت خوان رستم تمثیل داستانی ست !

 

یک شهر گزمه داریم در این خرابه زیرا

شهری که گنج دارد محتاج شهربانی ست !

 

در این هوای سربی بی جا نفس کشیدن

یا شورش جنون است یا شیرش جوانی ست !

 

با کارد خواب رفتن ! با کارد آب رفتن !

خاصیت عجیب مردان استخوانی ست !

 

مردان کنار میدان آجیل می فروشند

وقتی میان میدان جای شتردوانی ست !

 

در شهر من که در آن لبخند کارگر نیست !

دستان پینه بسته آثار باستانی ست !

 

 

 غلامرضا طریقی

http://ghazal-tarighi.blogfa.com/86011.aspx

برچسب ها : ,

موضوع : طریقی 3, | بازديد : 101

نوشته شده در تاريخ يکشنبه 16 مهر 1391 توسط سید مجتبی محمدی |

آفرینش

 

با یاد شانه های تو سر آفریده است

ایزد چقدر «شانه بسر» آفریده است !

 

معجون «سرنوشت» مرا با «سرشت» تو

بی شک به شکل شیر و شکر آفریده است !

 

پای مرا برای دویدن بسوی تو

پای تو را برای سفر آفریده است !

 

لبخند را به روی لبانت چه پایدار

اخم تو را چه زودگذر آفریده است !

 

هر چیز را که یک سر سوزن شبیه توست

خوب آفریده است ـ اگر آفریده است ـ!

 

تا چشم شور بر تو نیفتد هر آینه

آینه را بدون نظر آفریده است !

 

چون قید ریشه, مانع پرواز میشود

پروانه را بدون پدر آفریده است

 

می خواست کوره در دل انسان بنا کند

مقدور چون نبود, جگر آفریده است!

 

غیر از تحمل سر پرشور دوست, نیست 

ـ باری که روی شانه ی هر آفریده است ـ!!

 

 

غلامرضا طریقی

http://ghazal-tarighi.blogfa.com/86011.aspx

برچسب ها : ,

موضوع : طریقی 3, | بازديد : 1153